من در خیال با تو
کاخی از عشق ساختم
من تنها در آن کاخ
دل و دین خود باختم
در آنجا رخ زیبای تو
نمایان بود ای دوست
تنها ترا می دیدم
به هر سوکه نظر انداختم
چنین که تواند کند تصویر
در خواب و خیال
آنچه از برای تو
در آن مکان پاک افراختم
به امیدآنکه قدم رنجه کنی و
درآئی درخانه چشم
دیدگانم را در آن کوچه
در آن گذرگاه انداختم
اگر ببینی مرا
همچنان درگیر زندگی و زنده ام
قسمتی از غصه ها را
در اوراقها انداختم
این دفتر با من
رفیق است و می کشد بار مرا
با همین دفتر
گاه می سوختم و می گداختم
با اینها می شوم
اندکی آرام وساکت وخاموش
بدین صورت من
به دردها و درمانها پرداختم
چگونه توانی
نگیری از یار دیرینت خبر هیچ
مرا نبینی فقط به تو
فقط تنها به تو پرداختم
گفتم خواهی کنم
این کاخ عشق را خراب
گفت هر چه خواهی کن
که من هیچ نباختم
گفت اینها هستند سراب،
خیالی روی آب
تو بی مهابا آمدی
من همچون تو نتاختم
گفتم دل به تو بستم
همیشه درکنارتو هستم
گفت در خیالی هنوز
من به دگری دل باختم
--***
چون سخن به اینجا رسید
آهی سوزناک ازسینه ام بیرون جهید
گویی خنجری بر قلبم نشست
راه نفس کشیدن را برویم بست
ای خنجر قلب مرا پاره کن
یا درد مرا تو چاره کن
رها کن مرا از این زندگی
خسته ام از این همه واماندگی
گویی گیر کرده ام در یک قفس
نفس به سختی می رود پیش وپس
شد جهان روبرویم تیر و تار
آرام نخواهد کرد مرا هیچ کار
این روح شد سنگین بر تنم
چگونه آن را از تن بر کنم
روح من دیگر سرگردان شده
گویی به این سو آنسو پران شده
روح من حالا جایگاهش کجاست
این چنین پریشان آیا رواست
روح من آرام باش آرام گیر
تا کی توانی بود اسیر، درگیر
نظرات شما عزیزان:
. 
ساعت13:39---7 مهر 1391
azizam fonteto virayesh kon
محیا 
ساعت8:53---1 مرداد 1391
سلاممممممم لینکم کن.gif)
خیلی قشنگ بود
محسن گله 
ساعت10:49---5 تير 1391
lمحسن 
ساعت10:47---5 تير 1391
سلام
دوست عزیز حبیب جان طبع شعر بسیار عالی دارید موفق باشید